|
مـادر مصیبت اینجاست که نـه آنقدر خنگی که نفهمی، نه آنقدر باهوش که بفهمــی؛ ... م ا د ر، دیگر فکر نکـن، بیا بخوابیم.
میدانم هیچکس باور نمیکند که مـن - هــــــر شب - نامـت را فراموش میکنم و هر چهقدر بیشتر نگاهـت میکنم، بیشتر فراموشـم میشود.
و صبح، وقتی با «عزیزم، بیدار شو»، چشمهایـــم را باز میکنم، آرزو میکنم ایکاش حداقل آنقدر خنگ میبودی که فقط نامـم یادت بماند، یا آنقدر باهوش که بیدارم نکنی.
م ا د ر .. همه آنهایی که مرا میشناسند ... میدانند چه آدم حسودی هستم؛
و همه آنهایی که تو را میشناسند ... آه، مادر لعنت به همه آنهایی که تو را مـــیشناسند.
مادر، مادر، وادارم میکنی...
مثل پدرژپتو که سالها بعد از مراسم نامزدی پینوکیو، تکه چوب گرد و بینیگونهای را دید و هوس کرد...
*
مادر، مادر، وسوسهام میکنی...
مثل پدرژپتو، وقتی توانست ارّه را صاف بگیرد توی دستشو بدون اینکه بلغزد، تا تهش را برود. بعد حس کند که پیر نیست و دلش میخواهد هنوز شرطبندی کند تا یا گرسنه بخوابد، یا با شکمی پر از کباب برّه...
*
مادر، مادر، تا صبح بیدارم میگذاری...
وقتی وسطش زنگ میخورَد و تو با لبخند میروی...
تا صبح روی کاناپه رو به در با همان توهمات چهل و چهـار سال بیش یک سال مینشینم... و به پوچی چهل و دو سال پیش میرسم و پنجاه سال دیگر صبر میکنم تا یادم بیاید اسمت چه بود، م ا د ر. |